فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
--------------------

پیغام ورود و خروج

----------------------

ریاضیات علم برتر
Mathmatics ,the best science 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
Online User
پيوندهای روزانه

پیش از این در تاریخ زندگانى پیامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذکر شد که سبط اکبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنیا آمد، و مشهور آن است که این مولود فرخنده در شب نیمه ماه رمضان-بهترین ماههاى خدا-متولد شده، و البته در این باره در کتابهاى شیعه و سنت اقوال دیگرى هم نقل شده که خلاف مشهور است (1)


داستان ولادت و مراسم نامگذارى

و اما داستان ولادت به گونه‏اى که در روایات شیخ صدوق(ره)در امالى و علل و عیون اخبار الرضا(ع)و روایات دیگر محدثین شیعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روایت‏شده این گونه است که فرمود:

چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنیا آورد، به پدرش على(ع)عرض کرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نیستم که در مورد نامگذارى او به رسول خدا پیشى گرفته و سبقت جویم.در این وقت رسول خدا(ص)بیامد، و آن کودک را در پارچه زردى پیچیده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم که او را در پارچه زردنپیچید؟سپس آن پارچه را به کنارى افکند و پارچه سفیدى گرفته و کودک را در آن پیچید، آنگاه رو به على(ع)کرده فرمود: آیا او را نامگذارى کرده‏اى؟

عرض کرد: من در نامگذارى وى به شما پیشى نمى‏گرفتم!

رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمى‏جویم!

در این وقت‏خداى تبارک و تعالى به جبرئیل وحى فرمود که براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبریک و تهنیت گوى و به وى بگو: براستى که على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!

جبرئیل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنیت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارک و تعالى تو را مامور کرده که او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسید: نام پسر هارون چیست؟عرض کرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض کرد: نامش را«حسن‏»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن نامید... (2)

و در برابر این روایت، روایات دیگرى هم در کتابهاى علماى شیعه و اهل سنت آمده که چون حسن(ع)به دنیا آمد، على(ع)او را«حرب‏»نامید، و چون رسول خدا(ص)اطلاع یافت‏به على(ع)دستور داد آن نام را به‏«حسن‏»تغییر دهد... (3)

و یا اینکه على(ع)نام این نوزاد را«حمزه‏»گذارد و چون حسین به دنیا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبیده و به او فرمود: به من دستور داده شده که نام این فرزند خود را تغییر دهم، سپس به على(ع)دستور داد که نام آن دو را«حسن‏»و«حسین‏»بگذارد، و على(ع)نیز به دستور آن حضرت عمل کرد... (4)

ولى همان گونه که صاحب کشف الغمه گفته است، این مطلب بعید به نظر مى‏رسد، و خلاف مشهور و ضعیف است، و مشهور همان است که در روایت‏بالا ذکر شد، و باقر شریف در کتاب حیاة الحسن این گونه روایات را از موضوعات و جعلیات دانسته و دلیلهایى بر این مطلب ذکر کرده که بهتر است‏براى اطلاع بیشتر به همان کتاب مراجعه نمایید. (5)

و در روایات بسیارى از طریق اهل سنت آمده که این دو نام شریف‏«حسن‏»و«حسین‏»در جاهلیت‏سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن یکى از آن روایات که طبرى در کتاب ذخائر العقبى روایت کرده، این گونه است که عمران بن سلیمان گفته:

«الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سمیت‏بهما فى الجاهلیة‏» (6)

(حسن و حسین دو نام از نامهاى اهل بهشت است که در زمان جاهلیت‏سابقه نداشته است.)

انجام مراسم دینى و سنتهاى مذهبى

از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست که رسول خدا(ص)این سنت را درباره این نوزاد عزیز انجام داد، و پس از اینکه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستش‏اذان و در گوش چپ او اقامه گفت (7) .

و نیز براى نوزاد جدید عقیقه کرد(یعنى گوسفندى براى او قربانى کرد (8) و یک ران آن را به قابله داد، و در برخى از روایات است که این کار را در روز هفتم انجام داد (9) .

و در روایت کلینى(ره)در کافى این گونه است که پس از عقیقه این دعا را خواند:

«...بسم الله عقیقة عن الحسن‏»

(به نام خدا این عقیقه‏اى است از حسن...)

و به دنبال آن نیز این دعا را خواند:

«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله‏» (10)

(خدایا استخوان آن در برابر استخوان این نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مویش در برابر موى او، خدایا آن را وسیله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)

و همچنین رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق‏»-که نوعى عطر مخلوط بوده-مالید، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شیوه معمول آن زمان که خون بر سر نوزاد مى‏مالیدند به اسماء که راوى حدیث است فرمود: «یا اسماء الدم فعل الجاهلیة‏»

(اى اسماء مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهاى زمان جاهلیت است!)

و در پاره‏اى از روایات اهل سنت آمده که در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نیز انجام شد (11) ، ولى ظاهر روایات شیعه آن است که از جمله مختصات ائمه دین(ع)آن بوده که‏«مختون‏»(یعنى ختنه شده)به دنیا مى‏آمدند، جز آنکه به عنوان استحباب و سنت، صورتى (12) از این کار را انجام مى‏دادند... (13)

و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعویذ او به دعاست، یعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شیاطین جنى و انسى به وسیله خواندن یا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مى‏سپارند.

و طبق روایات بسیارى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسین(ع)را به این دعا تعویذ فرمود:

«اعیذ کما بکلمات الله التامة من کل شیطان وهامة و من کل عین لامة‏» (14)

(شما را پناه مى‏دهم به کلمات تامه و کامله پروردگار از هر شیطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)

و در روایت دیگرى است که این گونه مى‏فرمود:

«اعیذ کما من عین العاین و نفس النافس‏» (15)

(شما را پناه مى‏دهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)

کنیه و القاب

و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعیین کنیه‏براى اوست که طبق حدیثى، امام باقر(ع)فرمود:

«انا لنکنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان یلحق بهم‏» (16)

(ما براى فرزندانمان در کودکى کنیه قرار مى‏دهیم، از ترس آنکه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشایند گردند.)

و کنیه آن حضرت بر طبق روایات بسیارى‏«ابو محمد»بوده و کنیه دیگرى نداشته است.

و اما القاب آن حضرت بدین شرح است: سبط، زکى، مجتبى، سید، تقى، طیب، ولى...

و مرحوم اربلى در کتاب کشف الغمة پس از نقل کنیه و القاب آن حضرت از روى کتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترین این القاب‏«تقى‏»است و بهترین و شایسته‏ترین آنها همان است که رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن‏«سید»است. (17)

پى‏نوشت‏ها:

1.مستدرک حاکم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اکمال الرجال خطیب تبریزى، ص 627، حیاة الامام الحسن، ج 1، ص 59.

2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همین مضمون روایات بسیارى در کتب اهل سنت نقل شده که بیشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذکر شده است.

3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حیاة الحسن باقر شریف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.

4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.

5.حیاة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.

6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حیاة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سلیمان و عمرو بن ثابت نقل کرده که گفته‏اند: «ان الحسن و الحسین اسمان من اسامى اهل الجنة و لم یکونا فى الدنیا»

7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحیح ترمذى، ج 1، ص 286، صحیح ابى داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.

8.و در برخى از روایات شیعه و اهل سنت آمده که دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسین(ع)قربانى کرد، ولى روایت‏یک گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوى‏تر از روایات دیگر است، چنانچه در حیاة الامام الحسن نیز بدان تصریح کرده است.

9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حیاة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.

11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.

12.و به تعبیر روایات‏«امرار موسى‏»مى‏کرده‏اند.

13.سفینة البحار، ج 1، ص 379.

14.سفینه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.

15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.

16.حیاة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.

17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.



خولة دختر منظور فزاریه، از زنان مشهور به عقل و کمال بود که قبل از ازدواج با امام حسن(ع)به همسرى محمد بن طلحه در آمده بود و از وى سه پسر داشت، و چون محمد بن طلحه در جنگ جمل به قتل رسید و چندى گذشت، خواستگاران زیادى پیدا کرد، ولى خود او اظهار علاقه به ازدواج با سبط اکبر رسول گرامى اسلام داشت و از این رو کار خود را به آن حضرت واگذار کرد، و امام حسن(ع)نیز او را به ازدواج خود درآورد، و از وى حسن بن حسن(حسن مثنى)به دنیا آمد، و تا پایان عمر آن حضرت نیز افتخار همسرى امام(ع)را داشت، و در رحلت آن حضرت نیز بسیار بى‏تابى مى‏کرد که پدرش در تسلیت و دلدارى او این دو شعر را سروده:

نبئت‏خولة امس قد جزعت

من ان تنوب نوائب الدهر

لا تجزعى یا خول و الصطبرى

ان الکرام بنوا على الصبر

2.عایشه خثعمیه

عایشه خثعمیة از زنانى بود که امام(ع)در زمان حیات پدرش امیر المؤمنین(ع)با او ازدواج کرد، و چون امیر المؤمنین(ع)به شهادت رسید، وى به نزد امام حسن(ع) آمده و به صورت شماتت‏به آن حضرت عرض کرد:

«لتهنئک الخلافة‏»!

(خلافت‏بر تو مبارک باد!)

و امام(ع)به خاطر همین عمل او، آن زن را طلاق داد.

3.جعده دختر اشعث

و جعده نیز همان زنى است که امام(ع)را مسموم ساخت-به شرحى که در صفحات قبل خواندید. (1)

4.ام کلثوم دختر فضل بن عباس.

5.ام اسحاق دختر طلحة بن عبید الله.

6.ام بشیر دختر ابو مسعود انصارى، که از وى زید بن الحسن به دنیا آمد.

7.هند دختر عبد الرحمن بن ابى بکر.

8.نفیلة-و یا«رملة‏»-مادر قاسم، که کنیزى بوده.

9.ام عبد الله دختر شلیل بن عبد الله بجلى، که عبد الله بن الحسن از آن زن متولد شد..زنى از بنى شیبان که هوادار خوارج بود و چون امام(ع)از این مطلب خبر دار شد او را طلاق داد.

11.زنى از ثقیف.

12.زنى از قبیله عمرو بن اهیم منقرى.

13.زنى از دختران زرارة.

و اینها بود نام مجموع زنانى که به عنوان همسران آن حضرت از زنان آزاده و کنیز در تاریخ ثبت‏شده (2) و فرزندان آن حضرت نیز از همین زنها بوده‏اند، که باید توجه داشت این زنان نیز برخى کنیزانى بوده‏اند که امام حسن(ع)آنها را پس از چندى آزاد کرده-چنانکه در بخش فضایل آن حضرت خواندید که به بهانه اهداى یک شاخه گل و یا یک محبت‏ساده آنها را آزاد مى‏کرد، و زنان آزاده نیز زنانى بودند که معمولا خود یا پدر و عشیره آنها به خاطر وصلت‏با رسول خدا(ص)با کمال اشتیاق و علاقه و گاهى با التماس آنها را به عقد آن حضرت در مى‏آوردند.چنانکه در حالات چند تن از آن زنها نوشته‏اند، و امام(ع)نیز با تقاضاى آنها موافقت مى‏فرمود، و احیانا پس از مدتى آنها را طلاق مى‏داد وگرنه این سیزده زن نیز همیشه در خانه آنحضرت و در عقد ازدواج او نبودند، بلکه این نام مجموع زنهایى است که در طول حدود سى سال افتخار همسرى سبط اکبر رسول خدا(ص)و ریحانه آن بزرگوار را پیدا کردند، و شاید بسیارى از آنها بوده‏اند که پس از مدتى از آن حضرت به عنوان آزادى یا طلاق جدا مى‏شدند!

فرزندان امام حسن(ع)

و در عدد فرزندان امام حسن(ع)نیز اختلاف زیادى در روایات شیعه و اهل سنت دیده مى‏شود، که شیخ مفید(ره)عدد آنان را پانزده تن ذکر کرده‏و فرموده است: فرزندان حسن(ع)پانزده پسر و دختر بودند(بدین ترتیب: )زید و دو خواهرش: ام الحسن و ام الحسین، و مادر این سه، ام بشیر دختر ابى مسعود عقبة بن عمرو بود، حسن بن حسن و مادرش خولة دختر منظور فزارى بود، عمرو بن حسن و دو برادرش قاسم و عبد الله و مادرشان ام ولد بود، عبد الرحمن بن حسن و او نیز مادرش ام ولد بود، و حسین بن حسن که به اثرم ملقب بود، و برادرش طلحه و خواهر این دو فاطمه، و مادرشان ام اسحق دختر طلحة بن عبید الله تیمى است، و ام عبد الله و فاطمه و ام سلمه و رقیه دختران آن حضرت(ع)که از مادرهاى مختلف بودند. (3)

و در کتاب اعلام الورى طبرسى فرزندان آن حضرت را شانزده نفر ذکر کرده، که به نامهاى بالا، پسرى به نام ابوبکر را نیز اضافه کرده است.

و مرحوم ابن شهرآشوب، در کتاب مناقب گوید: فرزندان آن حضرت سیزده پسر و یک دختر بودند، ولى در شرح نامها که مى‏رسد بیش از چهارده نفر دختر و پسر براى آن حضرت نام مى‏برد. (4)

زید بن حسن

شیخ مفید(ره)در شرح حال فرزندان آن حضرت اینگونه فرموده:

و اما زید بن حسن(ع)پس او کسى است که متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، و از دیگر فرزندان آن حضرت سالمندتر بود، و مردى والا قدر و بزرگوار و خوش نفس و پر خیر بود، و شاعران او را ستایش بسیار کرده، و مردمان از جاهاى دور و نزدیک به خاطر بهره‏گیرى از او به سویش رهسپار بودند، و مورخین گفته‏اند: زید بن حسن همچنان متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، تا آنگاه که سلیمان بن عبد الملک به خلافت رسید نامه‏اى به فرماندار خود در مدینه نوشت: که پس از رسیدن این نامه، زید بن حسن را از منصب تولیت صدقات رسول خدا(ص)بر کنار و معزول گردان، و آن را به دست فلان پسر فلان-که مردى از بستگانش بود-بسپار، و هرگونه کمکى از تو خواست‏به او کمک کن. و السلام.و چون عمر بن عبد العزیز بر سر کار آمد، نامه‏اى از او به همان فرماندار مدینه آمد بدین مضمون که: زید بن حسن مرد شریف قبیله بنى هاشم و سالمند ایشان است، پس همین که این نامه من به تو رسید، صدقات رسول خدا(ص)را به او بازگردان و هرگونه کمکى از تو خواست دریغ نکن.و السلام.

و درباره زید بن حسن، محمد بن بشیر خارجى این اشعار را گفته است:

اذا نزل ابن المصطفى بطن تلعة

نفى جد بها و اخضر بالنبت عودها

و زید ربیع الناس فی کل شتوة

اذا اخلفت انوائها و رعودها

حمول لاشناق الدیات کانه

سراج الدجى اذ قارنته سعودها

(هر گاه پسر مصطفى(ع)به دامن کوهى فرود آید، خشکى(و بى‏آب و علفى)آنجا برطرف گردد و چوب خشک آن بیابان سبز شود.

و زید باران بهارى مردم است(در جود و بخشش)در هر زمستانى که ستارگان باران و رعدهاى(ابر را)به همراه خود ببرند.

پول دیه‏ها(ى مردم)را به گردن گیرد گویا او چراغ تابناک شبهاى تار است که ستارگان درخشنده با او قرین گشته‏اند.)

و زید در سن نود سالگى از دنیا رفت، و گروهى از شعرا در مرگ او مرثیه‏ها گفتند، و نیکى‏هاى او را ستوده و فضایل او را به شعر درآوردند، از جمله کسانى که براى او مرثیه گفت، قدامة بن موسى جمحى است که گوید:

فان یک زید غابت الارض شخصه

فقد بان معروف هناک وجود

و ان یک امسى رهن رمس فقد ثوى

به و هو محمود الفعال فقید

سمیع الى المعتر یعلم انه

سیطلبه المعروف ثم یعود

و لیس بقوال و قد حط رحله

لملتمس المعروف این ترید

اذا قصر الوغد الدنى نمى به

الى المجد آباء له و جدود

مباذیل للمولى محاشید للقرى

و فی الروع عند النائبات اسود

اذا انتحل العز الطریف فانهم

لهم ارث مجد ما یرام تلید

اذا مات منهم سید قام سید

کریم یبنى بعده و یشید

(اگر زمین نابهنگام جسم زید را در خود گیرد، در آن زمین کردار نیک و بخشش آشکار گردد.

و اگر شب را به سر برد در جایى و اسیر گور گردد(و از دنیا برود)بحقیقت‏به آنجا فرود آمده، در حالى که پسندیده کردار و از دست رفته است(یعنى رفتنش موجب تاسف و اندوه است).

به درخواست کننده(و مرد سائل، گوشش)شنواست، زیرا مى‏داند بزودى همانا کرم او آن مرد را مى‏کشد و دوباره بازگردد.

به آنکس که جویاى بخشش است، هنگامى که فرود آید نمى‏گوید: کجا را مى‏خواهى؟(یعنى نگفته و نپرسیده به او بخشش مى‏کند، زیرا جز او از کسى بخشش نجویند).

هر گاه مرد پست رذل(از حسب و نسب او)کوتاه کند، او را به بزرگى برفرازند پدران و اجدادش.

آن مردانى که به بندگان(و غلامان)خود بخشش مى‏کردند، و براى میهمانان خدمتگزار بودند، و هنگام ترس در پیشامدها شیرانى بودند.

هرگاه مرد تازه دوران و نو رسى بزرگى به خود بندد، پس براى ایشان است میراث مجد و عظمت دست نخورده قدیم(یعنى اگر کسى به بزرگى تازه خود ببالد، اینان از قدیم بزرگ و بزرگزاده بوده‏اند).هرگاه بزرگى از ایشان بمیرد، مرد بزرگ و بزرگوار دیگرى(به جاى او)بپا خیزد که پس از او بناى تازه(در بزرگى)بسازد و آن را محکم کند.)

و مانند این، اشعار بسیارى است که نقل آنها کتاب را طولانى کند، و زید بن حسن بدون آنکه ادعاى امامتى بکند از دنیا برفت، و هیچ یک از گروه شیعه و نه دیگران چنین ادعایى درباره او نکردند، زیرا شیعه دو دسته‏اند، یکى طایفه امامى، و دیگر طایفه زیدى، پس طایفه امامى درباره امامت تکیه بر نصوص(و سخنانى که رسول خدا(ص)بصراحت درباره امامت کسى فرموده)نمایند، و(روشن است)که نصوصى درباره فرزندان امام حسن(ع) نرسیده، و همگى آنان در این باره اتفاق دارند، و هیچ یک از آنان چنین ادعایى براى خود نکرده تا شک در آن پیدا شود.و اما زیدیه(پیروان زید بن على بن الحسین(ع)) پس از على و حسن و حسین(ع)در باب امامت مراعات دعوت و جهاد کنند(یعنى آن کس را امام دانند که مردم را به امامت‏خود بخواند و با دشمنان جهاد نماید)و زید بن حسن رحمه الله(کسى بود که)با بنى امیه مدارا مى‏کرد، و از جانب ایشان کارهایى عهده‏دار مى‏شد، و راى او با دشمنان خود به تقیه بود، و با ایشان آمیزش مى‏کرد، و این کار(یعنى تقیه و آمیزش)در پیش زیدیه با نشانه‏هاى امامت‏سازگار نیست، چنانکه نقل شد.

و اما حشویه کسانى هستند که بنى امیه را امام دانند و براى فرزندان رسول خدا(ص) در هیچ حال و زمانى امامت را قائل نیستند.

و اما معتزله(پیروان واصل بن عطاء که از مجلس حسن بصرى اعتزال و کناره‏گیرى جست و از این رو پیروانش را معتزله گویند)امامت‏براى کسى قائل نیستند جز آن کس که در اعتزال هم راى آنان باشد، و یا آن کس که شورا و اختیار مردمان عقد خلافت را براى او ببندد، و چنانکه گفتیم، زید بن حسن از این احوال بیرون است.

و اما خوارج به امامت آن کس که امیر المؤمنین(ع)را دوست دارد واو را فرمانرواى خود داند قائل نیستند، و خلافى نیست در اینکه زید از کسانى بود که پدر و جد خود را دوستدار بود و آنان را امام و فرمانرواى خود مى‏دانست.

حسن بن حسن

شیخ مفید(ره)فرموده:

و اما حسن بن حسن(فرزند دیگر آن حضرت(ع))مردى بزرگ و بزرگوار و دانشمند و پارسا بود و در زمان خود متولى صدقات امیر المؤمنین على بن ابیطالب(ع)بود، و آن جناب با حجاج بن یوسف ثقفى داستانى دارد که زبیر بن بکار روایت کرده، گوید: حسن بن حسن در زمان خود متولى صدقات امیر المؤمنین(ع)بود، پس روزى در میان سوارانى که با حجاج مى‏رفتند مى‏رفت و حجاج در آن روز فرماندار شهر مدینه بود، پس حجاج به او گفت: عمر بن على را در صدقات پدرت با خود شریک ساز، زیرا که او عموى توست و یادگار خاندان شماست!حسن گفت: شرطى را که على(ع)در این باره کرده(و آن روز به فرزندان حسن واگذارده)به هم نمى‏زنم و کسى را که او در صدقات داخل نکرده، من داخل نخواهم کرد.حجاج گفت: اکنون من او را داخل در آن مى‏کنم.پس حسن بن حسن خود را به عقب کشید تا گاهى که حجاج از او غافل شد، به سوى عبد الملک(بن مروان که آن هنگام خلیفه بود و در شام اقامت داشت)رهسپار شد و به در سراى او ایستاده، اجازه ملاقات مى‏خواست، یحیى بن ام الحکم بر او گذشت و چون او را بدید نزد او آمده، بر او سلام کرد و از آمدنش به شام و احوالش پرسید، سپس به او گفت: من هنگام ملاقاتت در پیش عبد الملک سودى به تو خواهم رساند، و هنگامى که حسن بن حسن بر عبد الملک در آمد عبد الملک به او خوش آمد گفت و با خوشرویى آماده پاسخ دادن به درخواست او شد، و حسن بن حسن را زودتر از عادت سپیدى موى فرا گرفته بود، پس عبد الملک در حالى که یحیى بن ام‏الحکم نیز در مجلس خلیفه حاضر بود به حسن گفت: اى ابا محمد سپیدى مو و پیرى زود به سراغ تو آمده؟یحیى بن ام الحکم گفت: اى امیر المؤمنین چرا چنین نباشد!آرزوهاى مردم عراق او را پیر کرده، گروههاى مردم(از این سو و آن سو)به نزد او مى‏آیند و او را به آرزوى خلافت مى‏اندازند(و اندوه نرسیدن به آن او را پیر کرده)!حسن بن الحسن رو به او کرده، گفت: به خدا پذیرایى بدى از من کردى، اینگونه نیست که تو مى‏گویى، بلکه ما خاندانى هستیم که موى ما زود سپید شود، و عبد الملک این سخنان را مى‏شنید، پس به حسن گفت: آنچه به خاطر آن به اینجا آمده‏اى بیان کن، او جریان گفتار حجاج را به او بازگو کرد، عبد الملک گفت: حجاج را چنین کارى نرسیده و من براى او نامه‏اى مى‏نویسم که این کار را نکند، پس نامه‏اى به حجاج نوشت و جایزه‏اى نیکو به حسن بن حسن داد.

و چون حسن از نزد عبد الملک بیرون آمد، یحیى بن ام الحکم او را دیدار کرد، پس حسن براى بد رفتاریش در حضور عبد الملک با او درشتى کرد، و به او گفت: این چه چیزى بود که به من وعده کردى(و بر خلاف آن رفتار نمودى؟)یحیى به او گفت: آرام باش که به خدا سوگند همیشه خلیفه از تو اندیشه دارد و مى‏ترسد، و اگر ترس از تو نبود، خواسته‏ات را انجام نمى‏داد و من درباره نیکى به تو کوتاهى نکردم(یعنى این سخن من موجب گشت که بیم تو در دل او بیفتد و حاجتت را روا سازد).

و حسن بن حسن با عمویش امام حسین(ع)در کربلا حاضر گشت، و چون حسین(ع)کشته شد و خاندان او اسیر گشتند(حسن بن حسن نیز در میان اسیران بود)و اسماء بن خارجة(که از طایفه مادر حسن بن حسن بود)او را از میان اسیران بیرون کشیده، گفت: به خدا هرگز کسى را نیرویى بر پسر خوله(که نام مادر او بود)نباشد و دسترسى به او پیدا نکند!عمر بن سعد گفت: پسر برادر ابى حسان را(کنیه اسماء بن خارجة است) واگذارید، وبرخى گویند: هنگامى که اسیر شد، جراحاتى به او رسیده بود که از آن بهبودى یافت.

و روایت‏شده که حسن بن حسن یکى از دو دختر عمویش امام حسین(ع)را براى خویش خواستگارى کرد، حسین(ع)به او فرمود: اى فرزند هر کدامیک که بیشتر دوست دارى خود اختیار کن(تا او را به همسرى تو درآورم)حسن حیا کرد و پاسخى نداد، پس حسین(ع)فرمود: من دخترم فاطمه را براى تو اختیار کردم، زیرا او باهت‏بیشترى به مادرم فاطمه، دختر رسول خدا(ص)دارد.

و هنگامى که حسن بن حسن از دنیا رفت، سى و پنج‏سال داشت، و برادرش زید بن حسن زنده بود، ولى به برادر مادرى خود ابراهیم پسر محمد بن طلحه وصیت کرد، و چون حسن بن حسن از دنیا رفت، همسرش فاطمه، دختر حسین بن على(ع)، خیمه خویش بر روى قبر او بزد، و روزها روزه بود و شبها به عبادت مى‏گذرانید، و به خاطر جمالى که داشت، او را به حور العین شبیه مى‏ساختند، پس چون یک سال بر این منوال گذشت، به غلامان خود گفت: چون تاریکى شب فرا رسید، این خیمه را از اینجا بکنید، پس چون تاریک شد شنید گوینده‏اى مى‏گوید: آیا گمشده خود را یافتند؟دیگرى در پاسخش گفت: (نه)بلکه ناامید شده، بازگشتند!

و حسن بن حسن از دنیا رفت و ادعاى امامت نکرد و کسى نیز چنین ادعایى درباره‏اش ننمود، چنانکه درباره برادرش زید بیان داشتیم.

فرزندان دیگر آن حضرت

مرحوم مفید(ره)درباره فرزندان دیگر آن حضرت نیز مى‏نویسد:

و اما عمر و قاسم و عبد الله، فرزندان دیگر حسن بن على(ع)، پس ایشان در رکاب عموى خویش حسین بن على(ع)در کربلا شهید شدند، خداوند از ایشان خوشنود باشد و خوشنودشان سازد، و به خاطر دفاعى که از اسلام و مسلمین کردند پاداششان را نیکو فرماید.

و اما عبد الرحمن بن حسن رضى الله عنه با عمویش حسین(ع)براى زیارت حج‏بیرون رفت، و در ابواء(که نام جایى است در راه مکه و مدینه و قبر آمنه مادر رسول خدا(ص)نیز در آنجاست)در حال احرام از دنیا برفت، رحمة الله علیه.

و اما حسین بن حسن که به اثرم معروف بود، مردى بود دانشمند و فاضل، ولى ذکرى از او نشده است.

و طلحة بن حسن مردى بخشنده و سخاوتمند بود.

بر حسب تصادف در غروب روز سه شنبه بیست و هشتم ماه صفر سال 1406 هجرى قمرى کار تالیف این کتاب شریف در قریه جماران پایان یافت.

 

منبع ازکتاب: زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص. 3 تا 8 و 474تا 484

مؤلف: سید هاشم رسولى محلاتى

پى نوشتها:

1.در کتاب حیاة الامام الحسن(ع)در کیفیت تزویج آن حضرت با جعده داستانى نقل شده که مى‏توانید به جلد 2، ص 465 کتاب مزبور مراجعه نمایید.

2.حیاة الامام الحسن(ع)، ج 2، ص 468.

3.ارشاد مفید(مترجم)، ج 2، ص 16.

4.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 29.

[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ یوسف صبحی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

زندگی بافتن یک قالیست. نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی، نقشه را اوست که تعیین کرده. تو در این بین،فقط میبافی. نقشه را خوب ببین. نکند آخر کار،قالی زندگیت را نخرند.... "سهراب سپهری"
IS
امکانات وب



بیست تمپ


وبلاگ
نیاز پو
Online User